![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر ( قسمت پنجم )
۷۹/۲/۲۸ـ چهارشنبه شب ۲۲/۲۱ امروز با عذرا در مورد الهام صحبت کردم.چیزهایی گفته بود که هم عصبانی ام کرد و هم متعجب.به هر حال گذشته ولی اصلا نمی تونم از فکرش برم بیرون.امروز زیاد خونه نموندم. ۷۹/۲/۲۹ - پنجشنبه شب ۵۱/۲۲ امروز همه می خواستند بروند ناهار پیتزا بخورند که من نرفتم.حوصله هیچ کاری را نداشتم.تا ساعت ۶ بعد از ظهر خوابیدم و عصر هم رفتیم خونه دایی حسین بابا که تازه از بیمارستان اومده. ۷۹/۲/۳۰ - جمعه عصر ۴۰/۱۷ به یاد الهام می نویسم: من صیاد دشت زندگی بودم و تو گریزپای پر از بیم و امید.من به صید تو امید داشتم و به تیر عقل شکارت کردم.حالا من صید توام.بگو به کدامین تیر زهردار شکارم کرده ای که با این همه رهایی که به من بخشیدی گریزی نمی یابم.تو آخرین شکار من بودی و من آخرین صیادی که به دام محبت گرفتار آمدم. ۷۹/۲/۳۱ ـ شنبه صبح ۴۰/۴ دیروز عصر رفتم در مغازه.پنجره خونه الهام باز بود.خودش هم چند بار اومد توی آشپزخانه و رفت.یاد روزهایی افتادم که از همان پنجره دست تکان می داد.حدود نیم ساعت اونجا بودم و بعد برگشتم.دیروز توی پادگان از دفتر آموزشی گروهان یکم به دفتر خودمان زنگ زدم و صدای جناب سروان را در آوردم.اول اطاعتی گوشی را برداشت و بعد عباس شیخ بیگی که هی می گفت بله جناب سروان... و علی بیات و رضوانی و احسان زیدوند از خنده روده بر شده بودند.جعفر جعفری هم با آچار در دخمه را باز کرده بود که سرگروهبان ولیان به ما گیر داد و برگه های مرخصی ما را نداد و رفتیم خود جعفری را آوردیم و اعتراف کرد. ۷۹/۳/۱ ـ یک شنبه شب ۴۸/۲۲ امروز خانه ما سفره بود که حدودا ۱۵ نفر آمدند.رفتم فردیس حدود نیم ساعت و بعد برگشتم. ۷۹/۳/۳ ـ سه شنبه صبح ۴۷/۴ دیروز عصر با مامان و بابا رفتیم در مغازه و حدود نیم ساعت .بعد رفتیم و پیتزای یک نفره گرفتم و حدود یک ربع در مغازه داود خان و با فرهاد و فرشاد صحبت کردیم.الان هم آماده شدم بروم پادگان.امروز نگهبان نیستم. ۷۹/۳/۴ - چهارشنبه شب ۴۹/۲۲ امروز هم بیرون نرفتم.موهام را نمره ۸ زدم.الان هم خسته ام.مدام یاد خاطرات با الهام می افتم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: دویدیم و دویدیم و دویدیم در دروازه شهری رسیدیم ولی دروازبان دروازه را بست دریغا روی یکدیگر را ندیدیم ۷۹/۳/۵ - پنجشنبه صبح ۳۸/۵ صبح داشتم خواب سودابه را می دیدم که جلوی مخابرات همدیگه را دیدیم و سراغ نگار را گرفت.بعد همینطوری که داشتیم صحبت می کردیم یک پسری اومد و ایستاد کنار من و سودابه.البته عباس شیخ بیگی هم بود.ولی اون طرف تر.سودابه ناراحت شد و رفت اون طرف خیابون و پسره به من گفتبهش بگو برات می میرم و منم گفتم برم گمشو.بعد عباس شیخ بیگی اومد و پسره رفت چند متر اون طرف تر.بعد سودابه برگشت و دفترچه یادداشتش را که جا گذاشته بود برداشت و همگی سوار ماشین شدیم و رفتیم فلکه چهارم که اون پسره هم اومد.موقع خداحافظی سودابه دست من را محکم گرفته بود و خداحافظی می کرد و من هم با علامت سر پسره را نشون می دادم و می گفتم خیالت راحت باشه این با من.بعد رفت و ما هم رفتیم خونه عمه منیر که تازه داشتن بنایی می کردند و بقیه هم اونجا بودند.قبل از اینکه با سودابه و بقیه برویم فلکه چهارم توی یک آپارتمان بودیم البته با شیخ بیگی که به دو تا دختر گفتم این همونیه که صبح ها قرآن می خونه و شیخ بیگی هم اومد و برای اونها یک ماجرایی را تعریف کردکه الان یادم نیست |
|
+ نوشته شده در
86/12/28ساعت 11:10 توسط رضا تهراني |
|
|
( قسمت چهارم )
خاطرات کدر ۷۹/۲/۱۵-پنج شنبه ساعت ۵۱/۸ شب امروز هم بیرون نرفتم.امروز وقتی توی دفتر پادگان بودم با نصیری دفتر رمان هایم را نگاه می کردیم که چشمم خورد به یک ورقه که یکسری حروف قراردادی روشون نوشته بودم.یاد الهام افتادم که چون می خواستیم که اگر یک زمان چیزی نوشتیم از این حروف استفاده کنیم تا کسی متوجه نوشتن ما نشه.حالم گرفته شد و نصیری هم می خواست از کسلی درم بیاورد که نتونست.امروز هم خاله زینت با شوهرش اینجا هستند. ۷۹/۲/۱۶-جمعه ساعت ۱۷/۹ شب عصر رفتم کوچه قبلی و بچه ها رفتند فردیس و من نرفتم.دختر کوچیکیه رنجبر هم نگاه می کرد و می خندید.اصلا ازش خوشم نمیاد.دختر پرویی ست.اومدم خونه و رفتم فردیس و کتاب فروشی ها را سر زدم. و حالا هم آمده ام خونه.امروز تو پادگان موسی قنبرزاده و یونس آباد قاضی رفته بودند بالای درخت توت و من و احمد نصیری هم رفتیم ملافه آوردیم و کلی خوردیم.برگشتنه از پادگان مدام فکر الهام بودم.عصر که رفته بودم فردیس یاد یکی از خاطرات الهام افتادم که الان یادم نیست که چی بود.فردا هم نگهبانم و نمیام خونه.استقلال هم ۳ بر صفر پاس را شکست داد.نادر اومد و فیلم گرفت.بقیه روز هم خونه بودم. ۷۹/۲/۱۸- یک شنبه ساعت ۰۹/۷ شب دیروز رفتم در مغازه کامیار و کمی نشستم و بعد اومدم خونه.حوصله هیچ کاری را نداشتم.دیروز بیشتر وقت خونه بودم و بیرون نرفتم.ظهر خوابیدم و بعد رفتم مجله خریدم.آقای عروجی هم اومده و درمورد قبض گاز صحبت می کنه.امروز پادگان بد نبود. ۷۹/۲/۲۳-جمعه ساعت ۵۳/۱۲ ظهر الان دارم از کوچه قبلی میام.با بچه ها فوتبال زدیم که توپ رفت زیر ماشین و ترکید.دیروز رفتم و کتاب شعر خریدم که نادر را دیدم و رفتیم و نون خرید و من هم رفتم و دسته عینکم را جوش دادم.یک مقدار گشتیم و اومدیم خونه.امروزکه داشتیم فوتبال بازی می کردیم لیلا و رضا را دیدم و احوال پرسی کردیم.وقتی رفتند یاد خاطرات سال۷۳ و ۷۶ افتادم.اون موقع هنوز لیلا نامزد نکرده بود.با مونا و میترا و لیلا چه خاطراتی داشتیم.به یاد الهام می نویسم: آن روز که با گلها خداحافظی کردم فکر نمی کردم این نگاه آخر است.فکر نمی کردم فاصله ها مثل علف های هرز روی نگاهم را می پوشانند.کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده.به اندازه همه ستاره هایی که در عمرت دیده ای و به اندازه دروغهایی که لای این علف ها پنهان شده.نمی دانم چطور می توانم به گلخانه باز گردم.دلم برای یاس های سپید شب بو یک ذره شده است. ۷۹/۲/۲۵-یک شنبه ساعت ۲۳/۴ صبح دیروز با سید احمد نصیری اومدیم فردیس که روان نویس بخره. بعد حدود نیم ساعت هم اومد خونه ما.بعد رفتیم فردیس و گشتیم..امروز هم نگهبانم و دارم می روم پادگان ۷۹/۲/۲۶- دوشنبه ساعت ۴۹/۶ عصر امروز محمد احمدی هم کسر از آمار شد و افتاد خدمات پادگان نصر.خیلی حالم گرفته شد.اما چه می شه کرد.شعر زیر را به یاد الهام می نویسم: خبر پیچید در چشمان شاعر سفر کرده پرستوی مهاجر و شاعر در سکوت خویش می گفت خداحافظ خداحافظ مسافر ۷۹/۲/۲۷- سه شنبه ساعت ۰۷/۸ عصر با شهروز رفتیم فردیس و ساعتم را دادیم شیشه انداختند.بعد برگشتم و رفتم پیش نادر و در مورد دختر های دانشگاهشون صحبت کردیم.با نصیری و پور بی همتا قرار گذاشتیم جمعه از راه پادگان برویم سینما فیلم دختران انتظار. |
|
+ نوشته شده در
86/12/15ساعت 14:7 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|