![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر( قسمت هفتم)
۷۹/۳/۱۴- شنبه شب ساعت ۱۵/۲۳ امروز با بابا و نگار رفتیم و شلوار و پیراهن و کیف و کفش خریدیم.امروز همش خونه بودم.رنه هم زنگ زد و من یادم رفته بود که باید امروز می رفتم خونشون. ۷۹/۳/۱۶-بامداد دوشنبه ساعت۵۶/۲۴ امروز ماشین خریدیم.پژو آردی و رفتیم خونه عمه مهری و قولنامه کردیم.فردا هم می خواهم بروم پادگان ببینم تسویه حساب می دهند یا نه.از ساعت سه بعد از ظهر رفتم تهران خونه رنه کریمیان و حدود دو ساعتی اونجا بودم و بعد هم برگشتم و شهروز و مادر و برادر و خواهرش را توی اتوبوس مترو دیدم و با هم اومدیم فردیس.تا ساعت ۱۲ شب هم خونه عزیز بودیم.ساعت ۹ از تهران برگشتم.با کامیار و ممدرضا رفتیم و پونتیاکم را بنزین زدیم. ۷۹/۳/۱۷- سه شنبه شب ساعت ۰۳/۲۲ امروز هم جناب سروان تسویه حسابم را نداد.همه هم دوره ای هام آمدند دفتر و دیدمشان که تسویه داشتند.ظهر اومدم خونه خوابیدم تا ساعت ۳۰/۱۷ بعد رفتم فردیس برای خریدن مجله اطلاعات هفتگی و جوانان که نیامده بود.بعد با ماشین رفتم کوچه قبلی و با اسماعیل و محسن بودیم.بهد هم یک مقدار نشستیم و حالا اومدم خونه و شام خوردم.شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: پرنده پر زد و پر یادم آمد غمی اندوه گستر یادم آمد چو در مغرب فرو می رفت خورشید وداع تلخ الهام یادم آمد ۷۹/۳/۱۷-سه شنبه شب ساعت ۲۰/۲۲ الان نشستم و دارم به خاطراتی که با الهام داشتم فکر می کنم.یاد اون روزی که چند روز از موقعی که مادرش اومده بود مغازه می گذشت و مونا هم خونه نبود.هوا بارانی بود و من صداش کردم و اومد پایین و اومد مغازه یا اولین روزی که بعد از آشنایی صداش کردم و مهدی و سعید هم بودند و تا اومد داخل گفتم از من خوشت میاد؟ و سریع گفت خیلی.یا روزی که دم باجه تلفن سر چهاردهم داشتیم صحبت می کردیمکه بسیج گرفت و من هم کلی مخ زدم تا ولمون کردند یا روزی که با مونا ظهر ساک برداشتند و رفتند و من و سعید هم رفتیم دنبالشون بعد از کلی پیاده روی تو کوچه قبلی برگشت و گفت شما را سر کار گذاشتیم. یا روزهایی که ساعت ها روی پشت بام می شست و من را نگاه می کرد.یا روزی که برام نواری ضبط کرده بود و بعد جلوی مغازه که پیش سعید و مهدی بودم داد بهم که هنوزم دارمش و ...همه این ها هر شب از جلوی چشمام رژه می روند.یادش بخیر...شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: روزی من و تو ز شوق در خنده شدیم با هم پی روزگار آینده شدیم اما به میان ما جدایی افتاد با دست زمان همه پراکنده شدیم ۷۹/۳/۱۹-پنج شنبه شب ساعت ۳۹/۲۱ دیروز هم خونه بودم و فقط برای خرید مجله اطلاعات هفتگی رفتم بیرون.امروز هم تسویه حساب گرفتم و یازده تا امضا گرفتم.شنبه هم کارت پایان خدمت را می گیرم .امروز خونه بودم و ساعت ۱ تا ۴ بعد از ظهر خوابیدم.امشب بابا ساعت ۹ شب اومد.خانم سبزیان و خواهرش هم اینجا بودند.حدود یک ربع با شهروز تو پارکینگ صحبت کردم.شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: به باغ از آشیان روزی دری بود گلستان را صفای دیگری بود چه گویم من که الهام هم ندانست مرا پیش از قفس بال و پری بود ۷۹/۳/۲۱-شنبه غروب ساعت ۱۳/۲۰ امروز کارت پایان خدمتم را گرفتم و توی پادگان از همه خداحافظی کردم.از سید احمد نصیری،رضوانی،بیات،رسول صفرزاده،علی اکبر صفرخانی،عبدا...بابایی،اصغر حاتمی،علی درفشی،مسعود مهاجری،بهروز احمدی زاده،مرتضی محسنی،محمد قشنگ زاده،محسن میلانی،پورروح،یوسف دیبایی،اصغر کربلایی حسینی،جعفرجعفری،حسین محمدی شمس آباد،حمید اطاعتی،نصرت نظری،امید ابراهیمی نور،محمد علی اصغری،و خیلی های دیگه که الان یادم نیست.توی دفتر هم با جناب سروان شوبیری و آهنگران و سرگروهبان عبدالهی و ولیان و عمرانی.یاد الهام افتادم.همان روزی که من رفته بودم و لباس آموزشی گرفته بودم و اومدم در مغازه و با من قهر کرده بود و بعد آشتی کرد.دیشب با عمه مهری و آقا مصطفی و آقا ساسان و ... رفتیم جاده چالوس و ساعت ۱۲ شب برگشتیم.امروز عصر هم رفتم و کارتم را دادم تا برام کپی رنگی بگیرن. |
|
+ نوشته شده در
87/01/30ساعت 12:11 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت ششم )
۷۹/۳/۷ - شنبه شب ساعت ۲۴/۲۲ امروز بالاخره مرخصی گرفتم.فقط تسویه حساب می مونه که اون را هم اگه خدا بخواد می گیرم.رفتیم با مامان و بابا در مغازه و یک ساعتی هم رفتیم در مغازه داود خان و بعد رفتیم خونه عزیز.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: رفتی و تمام غنچه ها پرپر شد در باغ دلم بهار بی باور شد افسوس که تک چراغ امید شکست افسوس که عمر عشق ما آخر شد
۷۹/۳/۹ - بامداد دوشنبه ساعت ۲۰/۲۴ امروز وقتی در مغازه آقا مصطفی بودم مادر الهام را دیدم و باهاش در مورد الهام صحبت کردم.و بعد ساعت ۳۰/۷ بعد از ظهر رفتم در خونشون و عکس و نامه های الهام را دادم به مادرش.البته از روشون کپی گرفتم و گذاشتم لای مجله کیهان ورزشی شماره ۲۳۲۶.حدود ۴۵ دقیقه در مغازه بودم و از همون راه رفتم در خونه علی بیات و همدیگر را دیدیم و گفت که ۵۱ نفر سرباز گرفته اند.امروز روز خوبی بود. ۷۹/۳/۹ - دوشنبه ظهر ساعت ۴۶/۱۶ امروز حدود دو ساعتی رفتم در مغازه .چون صبح ساعت ۳۰/۱۰ از خواب بیدار شدم.الان هم توی اتاق هستم و مجله جوانان می خوانم. ۷۹/۳/۱۰ - سه شنبه صبح ساعت ۳۵/۱۱ از اون روزی که با مادر الهام صحبت کردم احساس می کنم سبکتر شده ام.خیلی حرف ها داشتم که گفتم .به مادرش گفتم که چقدر دخترش بی معرفت بود و من چقدر دوستش داشتم و ... الان هم حدود یک ساعت در مغازه بودم.به دو تا دختر شماره دادم و آمدم خانه.الان می خوان بیان و در توری وصل کنند..آقای عروجی هم داره اسبابش را می بره. ۷۹/۳/۱۲ - پنج شنبه ظهر ساعت ۱۴/۱۳ دیروز اتفاق خاصی نیفتاد.بیشتر وقت خونه بودم و مسابقه استقلال و سایپا را دیدم( نیمه نهایی جام حذفی ) که استقلال با دو گل یزدانی ۲ بر ۱ بازی را برد.فقط دیروز صبح یک سر رفتم در مغازه .امروز هم با میلاد رفتیم و از خونه عزیز دیگ ها را آوردیم.بعد با بابا رفتیم برای خرید گوشت و برگشتیم.شنبه هم قراره بروم خونه رنه کریمیان.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: تو را جز سختی راهت غمی نیست درون کوله بارت ماتمی نیست شکسته بغض مغرورم الهام بدان دوری زتو درد کمی نیست ۷۹/۳/۱۳ - جمعه ظهر ساعت ۲۶/۱۵ امروز کلی ماشین زیر پایم بود.نذری داشتیم و همه اینجا بودند.کیوان رضوانی هم آمد و بعد رفتیم با ماشین یک دور زدیم و بعد کیوان رفت و من هم اومدم خونه.برگه مرخصی ام را هم کیوان رضوانی آورده بود.همین. |
|
+ نوشته شده در
87/01/15ساعت 13:23 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|