![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر( قسمت نهم )
۷۹/۳/۳۱ - سه شنبه عصر ساعت ۱۴/۷ امروز اومدیم خونه خاله زینت.الان هم دارن تو پذیرایی شو مرضیه نگاه می کنند.یاد الهام افتادم.یادش بخیر.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: گفتم که روم ز درگه تو گفتی که خدا به همره تو گفتم که رسد به دامنت دست گفتی که نه دست کوته تو ۷۹/۴/۱ چهارشنبه شب ساعت ۵۱/۱۰ امروز آمدیم نوشهر.با آقا ساسان و عمو هادی.البته آنها رفتند جای دیگه و ما هم نزدیک دریا یک سوئیت اجاره کردیم.البته پر از پشه.با بابا رفتیم روی سنگ های کنار دریا.دریا هم طوفانی بود.باران هم می آمد که لباسم خیس شد.توی راه با مینا حرفم شد که الان هم صحبت نمی کنیم.توی راه مدام به فکر الهام بودم. الان همه دارند می خوابند.بگذریم... ۷۹/۴/۲ پنجشنبه ظهر ساعت ۰۲/۱ الان داریم از بازار روز می آییم.خرید کردیم.البته قبلش رفتیم دریا که خیلی خوش گذشت.از همون کنار دریا زنگ زدم خونه رنه و با واهه صحبت کردم.تو ماشین که بودیم ناصر عمه منیر زنگ زد و گفت دارند می روند جایی و ما هم اگه دوست داشتیم برویم که نرفتیم و الان اومدیم سوئیت ۷۹/۴/۲ - پنجشنبه شب ساعت ۴۲/۱۱ ساعت ۶ رفتیم نمک آبرود و قسمت تلکابین.که البته بلیط تمام شده بود.بستنی خوردیم و یک مقدار اعصابم خرد شد.برگشتنه خرید کردیم و آمده ایم سوئیت. ۷۹/۴/۳ - جمعه غروب ساعت ۴۳/۸ امروز رفتیم دریا و قایق سواری.بعد رفتیم تلکابین و ناهار هم آنجا خوردیم و ساعت ۲ هم راه افتادیم و الان رسیدیم خونه خودمان.رفتیم کباب خوردیم و عکس های شمال را چاپ کردیم. ۷۹/۴/۴ - شنبه عصر ساعت۰۸/۷ امروز رفتم بازار چراغ برق و تا ساعت ۱ بعد از ظهر آنجا بودم.ولی شخصی که بهش معرفی شده بودم مغازه را باز نکرد.تو طول مدتی که با مترو رفتم تهران و بعد هم که برمی گشتم مدام به فکر الهام بودم.چه روزهایی که با هم داشتیم.از ساعت ۳ تا ۳۰/۶ خوابیدم.سرم درد می کنه و اصلا حوصله هیچ کاری را ندارم. ۷۹/۴/۶ - دوشنبه شب ساعت۴۴/۸ امروز رفتم بازار.خیلی کسل کننده بود.خسته و عصبانی ام.مدام به فکر الهام بودم. ۷۹/۴/۸ - چهارشنبه شب ساعت ۵۳/۸ دیشب که اومدم خونه ساعت ساعت ۹ شب بود.انقدر خسته بودم که شام را زود خوردم و خوابیدم و دیگه وقت نشد که چیزی یادداشت کنم.دیروز اتفاق خاصی نیفتاد.تو بازار بودم.مدام این مغازه و اون بانک می رفتیم.البته با ایمان.تو مغازه که تنها بودم مدام به فکر الهام بودم.توی مترو هم همینطور.ماشین مترو را اشتباه سوار شدم که رفت آریا شهر و تا دم مترو دویدم.الان هم که آمدم کسی خانه نیست.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: نگاهی غم پرستم دادی الهام در این بازی شکستم دادی الهام مرا از مرز هستی دور کردی عجب کاری به دستم دادی الهام ۷۹/۴/۹ - پنجشنبه شب ساعت ۴۲/۱۱ امروز بازار زود تعطیل شد و ساعت ۴ خونه بودم.ایمان هم روز اخرش بود که مغازه بود.نشستیم و فوتبال هلند و ایتالیا را نگاه کردیم که ایتالیا با پنالتی رفت فینال با فرانسه.عصر از ساعت ۶ تا ۸ رفتیم با بابا در مغازه.البته قبلش رفتیم کاربیراتور ماشین را تنظیم کردیم.آقا حمید را هم آوردیم تا کولر ها را تنظیم کنه.توی بازار و توی مترو مدام به فکر الهام بودم. ۷۹/۴/۱۰ - جمعه عصر ساعت ۵۹/۷ امروز صبح داشتم خواب الهام را می دیدم.که در مغازه بودیم که رویا خواهر عذرا رفت خونه الهام.بعد ما رفتیم با ماشین آن طرف و رویا آمد و گفت که نوار ( یادم نیست ) را بده که بدهم الهام و مونا.اگه این کار را بکنی اول آشتی کنون است.نمی دانم الهام بود یا مونا که از لای پنجره بزرگه آشپزخانه نگاه می کردند. و من به رویا گفتم که اون ها که بهت نگفتند؟.بعد رفتم نوار را بیاورم که انقدر تو خونه ای که اصلا خونه خودمون نبود و شبیه خونه قبلی عمه مهری بود وسیله جا گذاشتم که از خواب پریدم.ساعت ۱۰ صبح هم رفتیم خونه منصور پسر خاله بابا ناهار که عزیز و عمو هادی و زن و بچه اش هم اونجا بودن.تا ساعت ۳۰/۶ اونجا بودیم و وقتی اومدیم توی راه بستنی هم گرفتیم. |
|
+ نوشته شده در
87/02/30ساعت 11:2 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت هشتم)
۷۹/۳/۲۳- دوشنبه صبح ساعت ۵۴/۹ دیروز صبح رفتم و به حساب مامان پول ریختم و آمدم.۵ تا نوار دادم به بهمن و ۴ تا کتاب از شاملو و سید علی صالحی گرفتم.عصر با شهروز رفتیم و با محسن توی بلوار فوتبال بازی کردیم.دیروز هم حدود یک ساعت رفتم در مغازه ۷۹/۳/۲۴ - سه شنبه شب ساعت 03/11 دیروز رفتم باشگاه بدن سازی ثبت نام کردم و یک مقدار هم تمرین کردم.بیشتر اوقات خونه بودم .امروز ساعت 8 صبح رفتم تهران و با رنه کریمیان برگشتیم.ناهار اینجا بود.تا ساعت 7 غروب.الان هم توی اطاق نشسته ام و مجله جوانان می خونم. 79/3/26 - پنجشنبه شب ساعت 41/10 امروز صبح حدود دو ساعت رفتم مغازه.بعد برگشتم.دیروز هم اتفاق خاصی رخ نداد.رفتم مغازه و به دو تا دختر تلفن دادم اما بعد شیمون شدم.دیشب هم بازی ایتالیا بود و بلژیک.هوس آب هویج کردم و رفتم هویج خریدم.با پژو رفتیم تعلیم رانندگی و بعد هم اومدیم خونه عزیز برای شام.بنده خدا ده هزار تومان داد برای اتمام خدمت سربازیم.الان هم من خونه هستم. ۷۹/۳/۲۸ - شنبه صبح ساعت ۴۰/۷ دیروز ساعت ۳۰/۱ با لی لی خانم شوهرش و خواهرش و مادرش رفتیم طرف خوشنام و تا ساعت ۳۰/۴ اونجا بودیم که تو برگشت چند تا موتوری مزاحم ماشین لی لی شدن و که آخر سر نزدیک بود دعوا بشه.ساعت ۳۰/۹ شب هم خودمون رفتیم یکی از پارک های کرج و شام خوردیم و ساعت ۱۲شب برگشتیم و تو راه چند تا عروسک هم خریدیم.الان هم بیدار شدم تا با بابا بریم تهران سر کار.دیروز با کامیار رفتیم دهکده و مارلیک دور زدیم و آمدیم ۷۹/۳/۲۸ - شنبه شب ساعت ۱۰/۱۱ امروز با بابا ساعت ۱۱ رفتیم تهران که بریم بازار تا من را معرفی کنه که نشد.قرار برای پس فردا شد.ساعت ۱ بعد از ظهر رفتم در خونه رنه کریمیان و بعد برگشتم.ناهار را توی اداره خوردیم.بعد من خودم تنها برگشتم و از میدان انقلاب نوار قصه شب با صدای حسین زمان را گرفتم.رفتم در مغازه و دو تا ساندویچ درست کردم و خوردم.یاد الهام افتادم. ۷۹/۳/۳۰ - دوشنبه شب ساعت ۰۲/۱۱ امروز با بابا رفتیم بازار چراغ برق و قرار شد شنبه برم سر کار..یک سر رفتم کوچه قبلی.با محسن صحبت کردم و گفت یک ماه دیگر عروسی لیلاست.ظهر نزدیک ۳ ساعت خوابیدم .دلم خیلی برای پادگان تنگ شده.کاش هنوز سرباز بودم.شعر زیر را برای الهام می نویسم: دلیل این شتابت چیست برگرد ببین راه عبورت نیست برگرد نکردی باورم حالا ببین که نوشته روبرویت ایست برگرد
|
|
+ نوشته شده در
87/02/15ساعت 12:38 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|