![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر ( قسمت یازدهم )
۷۹/۴/۲۶ - یکشنبه شب ساعت ۲۹/۱۰ دیشب اتفاق خاصی رخ نداد.امروز بیشتر تو مغازه بودم.ساعت هفت از مغازه اومدم بیرون. ۷۹/۴/۲۷ - دوشنبه عصر ساعت ۵۷/۷ امروز بیشتر بیرون مغازه بودم.بیشتر حرف ها حول و حوش سهراب حیدری بود که ۱۲۰ میلیون کلاهبرداری کرده و رفته.امروز از مغازه به پادگان زنگ زدم و با جناب سروان شوبیری و داوود خراسانی صحبت کردم.شیخ بیگی هم رفته بود مرخصی ۷۲ ساعتع برای اینکه عروسیه برادرش بود اینطور که خراسانی می گفت . توی مترو بیشتر به فکر زهره بودم چون یکی دوروز پیش تو مترو دیدمش که با خواهرش و مادرش بود.الان هم خانم سبزیان خونه ماست. ۷۹/۴/۳۰ - بامداد پنجشنبه ساعت ۳۸/۱۲ امروز زود از سر کار اومدم.یعنی ساعت ۲ بعد از ظهر خونه بودم.فردا هم سر کار نمی روم.فردا صبح زود بابا و مامان و نگار و مینا می خوان بروند اصفهان که من نمیروم.الان داشتم فیلم نگاه می کردم یاد الهام افتادم.یاد روزی که گفت یک روز که با مادرم رفتم بیرون دو تا پسر تا من را دیدند گفتند با همون پسر قد بلنده دوسته و خوب شد که مادرم نفهمید.امروز با نگار سر تلویزیون دعوا کردم. ۷۹/۴/۳۱- جمعه شب ساعت۳۳/۹ الان تو اتوبوس تو ترمینال صفه اصفهان هستم.امروز پس از یک روز که اصفهان بودم دارم می رم فردیس اما تنها.ساعت ۳۰/۳ بعد از ظهر پنجشنبه اومدیم اصفهان.بیشتر راه را من رانندگی کردم.موقعی که رسیدیم حدود دو ساعت خوابیدیم و بعد رفتیم خونه خاله آذر و تا یازده شب اونجا بودیم.امروز صبح هم ساعت ۱۲ رفتیم خونه کاظم دوست بابا و ناهار اونجا بودیم.برگشتنه با نگار و پروین و سینا و پیمان رفتیم سینما فیلم متولد ماه مهر.البته خونه کاظم هم فیلم دوزن را دیدیم.الان هم سوار اتوبوس شدم که البته با احسان دایی و بابا اومدم.امروز خیلی تو فکر الهام و مونا بودم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: دلم را سرد و ماتم خیز کردی ز درد بی کسی لبریز کردی شکفتن را ز خاطر بردم آخر مرا همناله پاییز کردی ۷۹/۵/۲ - یکشنبه ظهر ساعت ۲۸/۱ دیروز تو مترو کیفم را زدند.توی کیفم دو تا عکس از خودم،یک عکس از رنه کریمیان،و عکسی که بابام با عمو حمید موقعی که ۱۲ز ساله و یازده ساله بودند و کارت پایان خدمتم بود.خیلی ناراحت شدم.امروز سر کار نرفتم.مسموم شده بودم.یادم رفت یک شعر هم برای الهام گفته بودم که توی کیف بود.صبح رفتم خونه عزیز و عمو هادی برایم تزریق کرد.بعد رفتم سلمانی و الان هم توی اتاق نشسته ام. ۷۹/۵/۲ - یکشنبه شب ساعت ۵۵/۱۱ الان دارم از بیرون میام.با کامران رفتیم پیاده روی توی فردیس و پارک پشت شهرداری و چند دقیقه ای نشستیم.الان هم خسته ام و می خواهم بخوابم. ۷۹/۵/۳ - دوشنبه شب ساعت ۳۳/۱۰ امروز احمد آقا یک شاگرد دیگر هم آورده بود که ساعت ۲ رفت خونه.امروز بر خلاف میل باطنی ام رفتم کوچه قبلی.الان هم از خونه عزیز اومدم.با کامیار حدود یک ساعت تو کوچه قبلی بودیم.رفتم نوار هایم را از بهمن گرفتم که البته خودش نبود. ۷۹/۵/۴ - سه شنبه شب ساعت ۵۸/۱۰ امروز تو بازار تقریبا راحت بودم.ساعت ۳۰/۹ شب رسیدم خونه.بعد رفتم خونه عزیز و سریع رفتم کوچه قبلی و حدود نیم ساعت اونجا بودم.بعد اومدم خونه عزیز شام خوردم و دوباره رفتم کوچه قبلی و موسی را دیدم و نوارم را گرفتم.الان هم خونه هستم. ۷۹/۵/۶ - پنجشنبه شب ساعت ۱۶/۷ دیشب چون دیر رسیدم و خسته بودم دیگه وقت نشد چیزی بنویسم.دیروز با سعید شاگرد جدید رفتیم موسسه کیهان و قسمت کیهان ورزشی من شماره ۲۰۷۰ را که برای سال ۷۳ بود گرفتم و از شانس بد من شماره ۲۰۷۲ را که می خواستم نداشت.دیروز تقریبا کار سخت بود.تو برگشت و ایستگاه مترو فردیس رفتم دیدم کیفم پیدا شده.دیشب حدود نیم ساعت اونجا بودم.صبح زود هم علیرضا زنگ زد و گفت اومده تهران.امروز زودتر از روزای دیگه میام خونه.شعری را که برای الهام گفتم و توی کیفم بود را برای یادگاری می نویسم: و چشمان تو شاعر می پذیرد پرستوی مهاجر می پذیرد نگاه عاشق ناباور تو حضور یک مسافر می پذیرد ۷۹/۵/۸ - بامداد شنبه ساعت۲۰/۱۲ دیروز صبح تا ساعت ۱۰ صبح خوابیدم.عصر هم رفتیم با محسن و آقا کامبیز فوتبال که لیلا و رضا هم اومدن.لیلا نشست لب جدول و من یاد روزهایی افتادم که با هم تو کوچه قبلی بودیم.شب هم بابا از اصفهان اومد و گفت که زدند شیشه ماشین ۴۰۵ را شکستند و ضبط را بردن که خیلی ناراحت شدم.رفتم دوش گرفتم و دارم می خوابم. |
|
+ نوشته شده در
87/03/30ساعت 14:0 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت دهم )
۷۹/۴/۱۲- یک شنبه شب ساعت ۲۷/۱۱ دیروز تو بازار زیاد بد نبود.ولی خوب هم نبود.شب که اومدم زنگ زدم به رضا پوربی همتا که گفت کیوان رضوانی را از دفتر انداختن بیرون و خودش هم منشی شده.امروز تو بازار خیلی خسته شدم.خیلی کار بود.دیگه می خواستم فریاد بزنم.رفتم از خیابان سعدی جدید پنج تا جعبه فرمان و سه تا استارت آوردم.بعد با آقای آدابی رفتم و شمع و یاطاقان گرفتم.امروز خیلی به فکر الهام بودم.الان هم نیمه اول فینال جام ملت های اروپا ( ۲۰۰۰ ) بین ایتالیا و فرانسه بدون گل تمام شد. ۷۹/۴/۱۴- سه شنبه شب ساعت ۱۲/۱۰ دیروز عصر یا بهتر بگم شب رفتیم خونه عزیز و من هم با ماشین رفتم کوچه قبلی و حدود نیم ساعت با بچه ها بودیم.امروز زیاد از بازار بیرون نبودم.از مغازه بازار به کیوان رضوانی تلفن کردم و با هم صحبت کردیم.صبح هم با مترو ساعت ۸ رفتم.الان هم که خسته اومدم و توی راه مدام به فکر الهام و مونا بودم ۷۹/۴/۱۶- پنج شنبه عصر ساعت ۳۶/۷ دیشب ساعت ۹ شب رسیدم خونه.بابا کارت دانشگاه سراسری را گرفته بود و بعد رفتیم خونه عزیز.امروز ساعت ۷ رفتم شهریار برای کنکور.تا ساعت ۱۵/۱۲ آنجا بودم.خیلی خسته شدم و بعد که برگشتم رفتیم خونهعزیز.ناهار که خوردیم ماشین تا ساعت ۳۰/۱ زیر پای من بود.الان هم اومدیم خونه. ۷۹/۴/۱۷- جمعه شب ساعت ۴۷/۸ امروز بعداز ظهر با کامیار و نادر رفتیم دهکده.کلی گشتیم و من هم به یک دختر شماره موبایلم را دادم.حدود دو ساعت آنجا بودیم که مصطفی با بابام و فریبا مادر کامیار اومدن و سر فلکه دهکده پیاده شدند و کامیار را بردند و من هم با بابا سوار ماشین شدیم و اومدیم از دهکده بیرون.مثل اینکه یک نفر رفته بود و در خونه آقا مصطفی گفته بود بچه هاتون تو دهکده دارن دختربازی می کنند.الان هم می خواهیم برویم پارک مادر کرج که من اصلا دوست ندارم برم.یاد الهام افتادم.یاد روزهایی که پشت پرده آشپزخانه بود و مراقب حرکات من.ظهر هم با نادر رفتیم خونه جاوید طباطبایی و کامپیوتر ش را ریختیم به هم!این ماه یعنی امروز دقیقا ۱۵ ماه است که از ماجرای دم مدرسه می گذره .دقیقا ۱۸/۱/۷۸ بود و ده روز دیگه ۱۶ ماه است که از آخرین باری که با هم رفتیم پارک چمران کرج می گذره.امروز ۱۵ ماه است که با هیچ دختری دوست نشدم.با یکی شدم ولی فقط سه روز! ۷۹/۴/۱۸- شنبه شب ساعت ۵۴/۹ امروز زمان توی بازار زود گذشت.بیشتر بیرون از مغازه بودم.عصر که داشتم سوار مترو می شدم مادر الهام را دیدم و ازش پرسیدم مشکل با دادن عکس و نامه حل شد یا نه که گفت آره.الان هم می خوام بخوابم.قطعه زیر را به یاد الهام می نویسم: می روم- فاصله ها دور از تو،و می دانم در شورزار دلت،گل دلتنگی نخواهد رویید و اشکی از خاطره نخواهی ریخت.می روم، همچو قاصدک با باد، تا رویای نازک آب را بر هم نزنم.می روم،اما خاطراتت را قاب می گیرم،تا به خاطرت خطور نکند که زیادت برده ام ،ای که لبخند را به من یاد دادی،تو در ناخودآگاه ذهن منی!پری وار خواهی ماند. ۷۹/۴/۱۹- یک شنبه شب ساعت ۲۸/۱۰ امروز خیلی خسته شدم.ساعت ۱۰ شب هم اومدم خونه و سریع شام خوردم و حالا هم می خواهم بخوابم.اتفاق خاصی رخ نداد. ۷۹/۴/۲۰- دوشنبه شب ساعت ۴۷/۱۰ امروز زودتر به خانه رسیدم.چون متروی توپ خانه باز بود.رفتم محله قبلی و با بچه ها یک مقدار بسکتبال بازی کردم.بعد اومدم خونه.حالا هم می خواهم بخوابم.امروز توی بازار ۳۰۰۰ تا زنجیر دنده رنو شمردیم که خیلی خسته کننده بود. ۷۹/۴/۲۲- چهارشنبه صبح ساعت ۱۲/۸ دیشب انقدر خسته بودم که وقت نشد چیزی بنویسم.این مطلب را هم که دارم می نویسم توی مترو نشسته ام و دارم می روم سر کار.دیروز تقریبا دیر گذشت.توی خیابان ملت هم قفسه برگشته بود و یک نفر مرده بود.رفتم بانک و الان هم دارم می روم سر کار ۷۹/۴/۲۳- پنج شنبه ظهر ساعت ۴۶/۳ امروز امتحان دانشگاه آزاد داشتم که دیگه وقت نشد بروم و امتحان بدم.کیوان رضوانی هم زنگ زد و گفت داره می ره امتحان بده.امروز هم جشن تولد بچه دوست نگاره.که ما هم دعوتیم و من هم طبق معمول حال ندارم برم.خیلی خسته ام نه جسمی بلکه از نظر روحی.حوصله انجام هیچ کاری را ندارم.صبح تا حالا کرج بودیم.رفتیم پست بانک برای نگار حساب باز کردیم. ۷۹/۴/۲۴- جمعه شب ساعت ۳۷/۱۱ دیشب بالاخره رفتم تولد.تقریبا خوش گذشت.تعداد دخترها بیشتر از پسرها بود ولی من نتونستم کاری کنم.ساعت ۳۰/۲ نصف شب رسیدیم خونه.امروز صبح هم رفتیم فوتبال که اصلا حال نداد.الان هم داریم از سینما ساویز گوهردشت می آییم.فیلم مومیایی ۳ |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 18:37 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|