![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر ( قسمت سیزدهم )
۷۹/۵/۲۵ - سه شنبه صبح ساعت ۰۸/۷ تو این دو روز اتفاق خاصی رخ نداد.انقدر خسته بودم که وقت نکردم چیزی یادداشت کنم.دیشب رفتم که کتاب ها را بدم به بهاره داشت تو خونه فیلم جشن تولد برادرش را نگاه می کرد که دادم به ناصر که خونشون بود.بعد هم رفتم کوچه قبلی و با محسن و بقیه بچه ها فوتبال بازی کردیم.الان آماده شدم بروم سر کار.خیلی خسته ام. ۷۹/۵/۲۷ - پنج شنبه ظهر ساعت ۴۷/۱ دیشب نزدیک ساعت یک بامداد رسیدیم به ویلایی که بابا از مخابرات گرفته بود.ساعت ۳۰/۲ بامداد شام خوردیم و خوابیدیم.صبح حدود یک ربع رفتیم کنار دریا.الان هم توی حیاط ویلا کلی عکس گرفتیم.همسایه بغلی هم یک دختر داره که یواشکی برادرش نگاه می کنه. ۷۹/۵/۲۸ - جمعه عصر ساعت ۴۲/۷ هنوز دارم به حرف های بهاره فکر می کنم.با همون یک کلمه که گفت فهمیدم چرا الهام قهر کرد.البته اون کلمه را هم که الهام به بهاره گفته بود و بهاره هم گفت که الهام پشت سرت این حرف را زده و من هم همون موقع فهمیدم که چرا الهام قهر کرده.الان هم تو ویلا نشستم و همه رفته اند دریا.دیشب رفتیم ایران بافته و ایران کتان که لباس بخریم و من کلی دخترهایی که آنجا فروشنده بودند را خنداندم.دو نفرشون خیلی از من خوششون اومده بود و دائم به یک بهانه ای صحبت می کردند.بعد هم برگشتیم ماهی خوردیم و امشب هم کباب ماهی می خوریم.حالا بگذریم.از مونا خیلی خوشم میاد.منظورم خواهر الهامه.یادمه یک زمانی که هنوز با الهام دوست نبودم از من خیلی خوشش میومد.خیلی از دستم ناراحته.خیلی... ۷۹/۵/۳۱ - دوشنبه شب ساعت ۵۰/۸ امروز بعد از چهار روز رفتم سر کار.دیروز که احمد آقا نیامده بود با سعید رفتیم مولوی کوچه مرغی ها.عصرش هم رفتم کوچه قبلی و فوتبال بازی کردم.امروز هم بازار سریع گذشت.پدر آقا بهروز هم فوت کرده بود که فردا مراسم سوم است.از موقعی هم که اومدم خونه هستم و امشب بیرون نرفتم.امروز رفتم و چند تا مجله ایران جوان گرفتم.البته شماره های قبلی.آقای معدنی که تو بازار کنار ما مغازه داره هم با یک نفر دعوایش شد.سعی می کنم دیگه به الهام فکر نکنم.باید قبول کنم که الان ۱۶ ماه است رفته و همه چیز تموم شده.با اون حرفی که بهاره زد خیلی چیزها برام روشن شد.شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: تو چون مه بودی و نامت ستاره نشاط آور چو مهتاب بهاره تو را کز آسمانم پر کشیدی خدا داند که کی بینم دوباره ۷۹/۶/۱ - سه شنبه شب ساعت ۱۳/۱۰ امروز هم احمد آقا مغازه را زود بست.یعنی ساعت ۴ و من ساعت ۳۰/۵ رسیدم خونه که هیچکس نبود.نگار هم امروز وقتی رفته بودند استخر سوار ماشین شده بود و زده بود به یک پیکان که هنوز بابا نیامده و دنبال کار ماشینه.خسته ام ... از خودم خسته ام. ۷۹/۶/۴ - بامداد جمعه ساعت۳۸/۱۲ چهارشنبه که از بازار می آمدم تو مترو به یک دختر شماره تلفن دادم.البته با مادر و خواهرش بود.شماره را روی دستم نوشتم و نشونش دادم و اون هم توی کیفش یادداشت کرد.پنج شنبه هم تو بازار زود گذشت.از ساعت ۱۰ شب تا ۱۲ شب با محسن و اسماعیل و علی ارمغانی توی بلوار فوتبال بازی کردیم.الان نیم ساعت است که آمدم خونه. ۷۹/۶/۴ - جمعه بعد از ظهر ساعت ۴۸/۴ امروز جز اینکه رفتم خونه عزیز برای ناهار، اصلا بیرون نرفتم.یعنی حوصله بیرون رفتن نداشتم.الان هم منتظرم که بازی استقلال و برق شیراز شروع بشه.همه خونه عزیز هستند.خودم را با مجله سر گرم کردم ولی خسته شدم.کلا کم حوصله شده ام. ۷۹/۶/۴ - جمعه شب ساعت ۳۷/۱۰ بعد از فوتبال استقلال و برق رفتم محله قبلی و بیشتر وقت با محسن بودم و با ماشین دور زدیم.الان هم فیلم شیدا را گرفتیم و داریم نگاه می کنیم ولی من می خواهم بخوابم.خیلی خسته ام.خسته از نظر روحی نه جسمی ۷۹/۶/۵ - شنبه شب ساعت ۴۶/۹ امروز بازار هم خوش گذشت و هم زود.وقتی اومدم یک راست رفتم باشگاه زند و چند تا سوال کردم و برگشتم و بعد هم تو راه رفتم کتاب فروشی و کتاب خرقه را گفتم که برام کنار بذاره.دیگه بیرون نرفتم و الان هم فیلم قرمز را می خواهیم نگاه کنیم. ۷۹/۶/۶ - یک شنبه شب ساعت ۰۷/۹ حدود یک ربع است که رسیده ام خانه.خیلی خسته ام.امروز تقریبا کسل کننده بود.دیشب با نگار و مینا دعوا کردم و ... دیگه اعصابم خرد شده بود.تصمیم دارم با نگار صحبت نکنم. ۷۹/۶/۷ - دوشنبه شب ساعت ۴۶/۱۰ امروز حقوق گرفتم و رفتم نوار و کرم مو خریدم.تقریبا زود گذشت.اتفاق خاصی هم رخ نداد. ۷۹/۶/۸ - سه شنبه شب ساعت ۴۳/۹ امروز دیر گذشت.کلی جنس جور کردیم.مدام این طرف و اون طرف بازار بودیم.از مترو که برگشتم لیلا برید با خواهر شوهرش بود که آروم سلام کرد و من هم سرم را تکان دادم.ساعت ۱۵/۹ رسیدم خونه و الان هم خیلی خسته ام. ۷۹/۶/۹ - چهارشنبه شب ساعت ۰۳/۹ امروز یک ساعت زودتر اومدیم.احمد آقا باید می رفت جایی مهمانی و ساعت ۳۰/۴ مغازه را بستیم.وقتی رسیدم ایستگاه فردیس و سوار کرایه شدم یک دختر هم عقب نشست که از نیم رخ خیلی شبیه الهام بود.من هم کنارش نشسته بودم.داشت قلبم از جا کنده می شد.زیر لبی گفتم الهام که یک لحظه برگشت و نگاهم کرد.اما چون عینک آفتابی داشت نتونستم ببینمش.خیلی خیلی شبیه بود.با هم سر کانال پیاده شدیم.توی خط کانال هم ازش ساعت پرسیدم.عینکش را برداشت و دیدم الهام نیست.اما کم هم بی شباهت نبود.شاید یک سال بزرگتر از الهام بود.دستش هم می لرزید.وقتی می خواستم پیاده بشوم عقب صندلی را نگاه کردم.خونه هستم و کسی خونه نیست. ۷۹/۶/۱۰ - پنج شنبه شب ساعت ۴۳/۱۰ امروز تا رسیدم ناهار خوردم و خوابیدم.ساعت ۶ بلند شدم و رفتم بیرون با ماشین در خونه محسن و بعد هم با نادر رفتیم فردیس یک دور زدیم.بعد هم اومدم خونه و دیگه بیرون نرفتم..الان هم می خوام بخوابم..شنبه هم تعطیله. ۷۹/۶/۱۲ - بامداد شنبه ساعت ۱۵/۱ امروز صبح رفتیم سینمای گوهردشت،فیلم دست های آلوده که تقریبا قشنگ بود.بعد هم اومدیم خونه.امروز عطیه بعد از سه ماه اومده بود که زیاد به من نگاه می کرد.تا الان هم داشتم بازی ایران و اتریش(۵-۱ ) را می دیدم. ۷۹/۶/۱۲ شنبه صبح ساعت ۴۹/۱۰ الان دارم از پادگان بر می گردم.رفتم یک سری به بچه ها زدم.همه آمدند: کمندانی - مومنی - بختیاری - اطاعتی - باجاقلی - فلاح - شریعت - داود خراسانی - سرلک - علیرضا قربانی - محمد مهدی تاجیک -و... محسن غنیاری را هم دیدم که از بیمارستان آمده بود.حدود دو ساعتی اونجا بودم.الان هم قراره خاله زینت و شوهرش و پانته آ بیان اینجا. ۷۹/۶/۱۷ - پنج شنبه عصر ساعت ۱۳/۷ علت اینکه این چند روز خاطراتی را یادداشت نکردم این بوده که وقتی از سر کار برگشتم و رسیدم خونه شام خوردم و خوابیدم.نه بیرون رفتم و نه چیزی.الان هم آماده شدم برم تهران سر کار. ۷۹/۶/۱۷ - پنج شنبه عصر ساعت ۱۳/۷ دیروز عصر رفتم و به محمد خروجی گفتم که کتابی را که دادم به خواهرش را بیاورد و بعد هم اومدم خونه.امروز هم وقتی از سر کار اومدم خونه گرفتم خوابیدم تا ساعت ۶ و تا الان داشتم فوتبال پیروزی و الوکره (۵-۱ ) را می دیدم. ۷۹/۶/۱۹ - شنبه شب ساعت ۱۰/۱۰ از سر کار که اومدم رفتم کوچه قبلی و با محمد خروجی و ناصر لواسانی و بابک گوریل رفتیم مارلیک و بعد برگشتیم..بعد از یک ساعت که رفته بودیم داودخان فرم بسیج را پر کنه موقع رفتن به کوچه قبلی بهاره را دیدم و کتابم را گرفتم و اومدم خونه و از این تاریخ دیگه نمی خوام برم کوچه قبای.اگه البته یادم نره! ۷۹/۶/۲۰ - یک شنبه شب ساعت ۲۲/۱۰ امروز ساعت ۲ رفتم سر کار.صبح رفتم پادگان و با یک دژبان رفتم داخل.توی دفتر جناب سروان شوبیری - عبدالمنافی - عبدالهی - اسکندری بودند که بعد سرگروهبان عمرانی هم اومد.شیخ بیگی هم زندان بود که آزاد شد.عباس سنجدری هم داشت تسویه حساب می کرد که بعد مرتضی محسنی هم اومد.حدود ۲ ساعت آنجا بودم.همه بچه ها را دیدم.خیلی شارژم! |
|
+ نوشته شده در
87/04/30ساعت 13:38 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت دوازدهم )
۷۹/۵/۸ - شنبه شب ساعت ۱۸/۱۱ امروز اولین حقوقم را گرفتم.امروز تقریبا زود گذشت.نود تا کرانویل رنو آوردیم و چک کردیم.امروز با ماشین رفتم ۱۶ متری در خونه علی بیات و سوارش کردم و کلی صحبت کردیم.با داماد محمد خروجی در مورد دزدگیر ماشین صحبت کردم و یک مقدار هم دزدگیر را چک کردیم.الان هم خسته با بابا اومدیم خونه. ۷۹/۵/۹ - یک شنبه شب ساعت ۱۰/۱۱ امروز نیم ساعت زودتر تعطیل کردیم.امروز تقریبا کار سبک بود.رفتیم از آقای مسعود عفاری ۱۳ عدد کیت کلاج آوردیم.با کیوان رضوانی از تو مغازه تلفنی صحبت کردیم. ۷۹/۵/۱۱ - سه شنبه صبح ساعت ۲۳/۷ دیشب خواب الهام را دیدم.خواب دیدم که من و مامان و نگار و مینا برای ناهاررفتیم خونه الهام.تو پذیرایی نشستیم.و چون من با الهام قهر بودم دستم را گذاشتم یک ور صورتم که من را نبینه.چون مامان مراقب من بود که الهام را نگاه می کنم یا نه.بعد الهام اومد که نوار ویدئو بذاره از من پرسید که فیلم تو دستگاه هست یا نه و من هم آروم گفتم آره.بعد صدای داد مادرش اومد که ما رفتیم ببینیم چی شده که دیدیم دو سه تا مرد به زور اومدن داخل خونه و رفتن توی انباری یه چیزی قایم کردند که یکیشون آقای مرادی همسایه دیوار به دیوارمون بود.بعد یک اتفاقی افتاد که یادم نیست فقط یادمه با بابا تو یک محوطه بزرگ نشسته بودیم که صدای مامان اومد که می گفت اگه می خوای بچه ام را زنده ببینی.... ( یادم نیست بقیش را ) بعد من و بابا دویدیم رفتیم و دیدیم یک بچه حدودا یک ساله از کمر آویزون شده که توی خواب بچه من بود.ولی می تونست حرف بزنه.ازش پرسیدم چرا آویزونت کردن که گفت خوابم نمی یاد و به زور آویزونم کردن.بعد هم من بغلش کردم بردم خونه و دیگه چیزی یادم نیست. ۷۹/۵/۱۲ -چهار شنبه صبح ساعت ۵۹/۷ الان داخل مترو طبقه بالا نشستم.دیشب زن عمو از کانادا زنگ زد و کلی با من و بابا صحبت کرد.گفت عمو رفته آمریکا.دیروز یادم رفته بود ناهار ببرم و گرسنه موندم.دیروز یکسره رفتم خونه ساعت نزدیک ۹ شب بود. ۷۹/۵/۱۴ - جمعه ظهر ساعت ۰۳/۱ دیشب تا ساعت ۱۵/۱۲ شب توی بلوار داشتیم فوتبال بازی می کردیم.مهرداد صادقی و رسولی،محسن برید و علی ارمغانی و چند نفر دیگه بعلاوه عیسی که دست آخر شرطی زدیم و ما با نتیجه ۴ بر ۳ باختیم.هر سه تا گل را هم خودم زدم.شاید تو کل بازی هایی که شرطی زدم ۵ بار باخته باشم.وقتی برگشتم ساعت نزدیک به یک بامداد بود که دیدم عمو احمد و راضیه و مرضیه و شوهرش اومدن و پشت در منتظر هستند.مامان و بابا هم از اصفهان راه افتاده بودن که هنوز نرسیده بودند.دیروز یک دختر زنگ زد و گفت که من را می شناسه و اتفاقا تمام مشخصات من را هم درست گفت.باهام قرار گذاشت که البته برای خرید که رفتم نبود.شاید هم من دیر رسیده بودم و رفته بود. ۷۹/۵/۱۷ - دوشنبه صبح ساعت ۰۱/۸ پریروز رفتم محله قبلی و فوتبال بازی کردم.خواهر بابک هم بعد از چند سال اومده بود بیرون! تقریبا ازش خوشم میاد ولی ...!با نفیسه خروجی حدود بیست دقیقه صحبت کردم.مادرش و برادرش هم بودند.هم سن خودمه.از نامزدی اش گفت که بعد از چند وقت به هم خورده و در مورد قطع تلفن.دیروز هم رفتم محله قبلی که خبری نبود.رفتم که سی دی را از موسی بگیرم .دیروز تو بازار خیلی دیر گذشت.دیگه داشت اعصابم خرد می شد.الان هم تو مترو نشستم و منتظرم که راه بیفته.شانس ما را ببین.همه بغلشون دختر می شه بعد کنار من افغانی! ۷۹/۵/۱۹ - چهارشنبه عصر ساعت ۳۷/۸ دیروز اتفاق خاصی رخ نداد.الان هم که اومدم انقدر خسته ام که می خوام بخوابم.یک مقدار به خواهر بابک علاقه مند شدم اما می دونم که نمی تونم... ۷۹/۵/۲۱ - جمعه عصر ساعت ۱۳/۵ دیشب تا ساعت ۱۱ شب فوتبال بازی می کردیم.بعد که اومدم شام خوردم و تا ساعت ۹ صبح خوابیدم.بیشتر وقت خونه بودم.الان هم مامان و بقیه می خوان بروند عروسی دختر آقا رضا پسر خاله بابا.من هم نمیروم.واقعا حوصله رفتن به این جور عروسی ها را ندارم.همه فکر می کنند از روی لج نمی روم.دیشب و امروز صبح اتاقم را مرتب کردم.الان هم همه دارن می روند عروسی و من هم بازی پیروزی - پیکان را بهانه کردم.الان هم مامان گفت رضا نمیای گفتم نه گفت به درک! ۷۹/۵/۲۱ - جمعه شب ساعت ۱۶/۱۰ با کامیار رفتیم فردیس و گشتی زدیم.مونا خواهر بهناز را هم دیدم.فلکه سوم دیدمش.حالا هم اومدم خونه و هنوز از عروسی برنگشتند.یاد الهام افتادم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: دگر آن یار آغازی نگردد چنان ویران که نوسازی نگردد نصیحت کرده بودم چشم خود را که هرگز با تو همبازی نگردد ۷۹/۵/۲۲ - شنبه شب ساعت ۵۲/۱۰ الان حدود نیم ساعت است که از محله قبلی برگشتم.با بهاره در مورد الهام صحبت کردیم.می گفت همیشه میاد کتابخانه و مثلا درس می خونه.گفت چقدر پشت من حرف زده.فقط متاسفم...! |
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 10:33 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|