![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر ( قسمت پانزدهم)
۷۹/۰۷/۱۴- پنجشنبه شب ساعت ۵۲/۱۰ ظهر که آمدم خانه خوابیدم و ساعت ۶ بیدار شدم.با شهروز رفتیم فردیس و تا دم مغازه و خونه الهام.مثل این که پدرش آمده بود.خودش هم پیراهن قرمز پوشیده بود و بعد رفتیم محله قبلی و بعد هم اومدم خونه.امروز کار تو بازار سبک بود. ۷۹/۰۷/۱۵ - جمعه شب ساعت ۴۰/۹ امروز عصر با کامیار رفتیم فردیس.زیاد خبری نبود.صبح مسلبقه فوتبال داشتیم که نیامدند.دیگه خسته شدم.الان هم تنها هستم. ۷۹/۰۷/۱۷- یک شنبه شب ساعت۰۵/۹ امروز کار سنگین بود.دو کارتن سنگین فرستادیم شهرستان.امروز تقریبا دیر گذشت.دیگه اعصابم خرد شده.از تنهایی.هر چه کردم خودم کردم که....امروز خیلی تو فکر الهام بودم.کاش دوباره خوابش را می دیدم.عینکم را بردم تا دسته اش را جوش بزنند. ۲۰/۰۷/۷۹ - چهارشنبه شب ساعت ۱۰/۱۱ تو این سه روز گذشته اتفاق مهمی رخ نداد.امروز فرخنده خانم و خانواده اش آمدند و تا الان هم اینجا بودن.الان با بابا رفتند فرودگاه که بروند کانادا.نیلوفر هم بود.چقدر شبیه لیلا فروهر شده.برایش دو تا کاست پر کردم.یونس آذری هم امروز اومد و با هم رفتیم دم خونه علی بیات و یک دوری هم زدیم.الان هم خیلی خسته ام.امروز تولد حضرت علی بود و تعطیل بود. ۷۹/۰۷/۲۲ - جمعه شب ساعت ۰۶/۷ امروز خیلی بد گذشت.یکی از اون جمعه های بد بود.غمگین و دیر گذشت.دیروز زیاد تو بازار کاری نبود.امروز به رضا پور بی همتا زنگ زدم. ۷۹/۰۷/۲۶ -سه شنبه صبح ساعت ۰۱/۷ تو این چند روز اتفاق خاصی رخ نداد.از بازار یک راست اومدم خونه و خوابیدم.حتی جمعه وقت نکردم برم بیرون برای گردش.دیروز یاد الهام افتاده بودم تو مغازه.چه دورانی بود.مهدی رحیمی را سر کانال دیدم و گفت الهام را دیده.امروز صبح زود تا الان داره بارون میاد. ۷۹/۰۷/۲۷ - چهارشنبه شب ساعت ۱۰/۱۰ امروز تقریبا روز خوبی بود.از راه یک راست اومدم خونه و بازی ایران و عراق بود که ایران با گل علی دایی یک بر صفر برد. ۷۹/۰۷/۲۹ - جمعه ظهر ساعت ۲۳/۲ امروز رفتم خونه رضا میکائیلی و حدود یک ساعت یا بیشتر نشستم.یک دور هم با خودش اومدیم فردیس و برگشتیم.موقع برگشت تصادف کردم.نزدیک فلکه چهارم و ماشین کلی خسارت دید.نمی دونشتم چه طوریبه بابا بگم.وقتی رفتم خونه داشت تو حیاط ماهی درست می کرد.گفتم.خیلی عصبانی شد.الان هم تو پذیرایی نشسته و خیلی ناراحته. ۷۹/۰۷/۲۹ - جمعه شب ساعت ۰۴/۱۰ امروز عصر با کامیار رفتیم فردیس و گشتی زدیم و بعد رفتیم خونه دایی حسین بابا.بعد اومدم خونه.فردیس خلوت بود. ۷۹/۰۷/۳۰ - شنبه شب ساعت ۵۵/۹ امروز تو بازار خیلی کار بود.عصر محسن ملک محمدی که هم دوره ای ام بود را دیدم.که ۱۶ ماه پیش معاف شد. ۷۹/۰۸/۰۱ - یک شنبه عصر ساعت ۳۰/۹ امروز هم در بازار وقت سریع گذشت.دیروز وقتی با مرتضی شوخی می کردم انگشت دستم تا شد و مو برداشت.از راه که رسیدم یک راست اومدم خونه.بیرون هم نرفتم.دیگه از خودم هم خسته شدم.مجله هایی که داده بودم به مامان تا به همکارهایش نشون بده را دادم به خانم مرآتی. ۷۹/۰۸/۰۵ - پنجشنبه صبح ساعت ۵۰/۷ دیشب با نادر رفتیم و حدود ساعت ۷ عصر یک دستگاه پلی استیشن ۱ کرایه کردیم.بعد رفتیم خونه نادر و یک مقدار بازی کردیم.بعد اومدم خونه خودمان و تا ساعت ۳۰/۱ شب بازی کردم.دیروز صبح و عصر با نادر رفتیم کلوپ شادمان.دیروز تقریبا زود گذشت.دوباره یاد الهام افتادم.چون موقعی که می خواستم باطری ساعت را بیندازم کارت پستال روی ساعت فروشی را که یک زمان برای الهام خریده بودم را دیدم. ۷۹/۰۸/۰۶ - جمعه ظهر ساعت ۲۵/۱۱ امروز با نادر رفتیم کلوپ و پلی بازی کردیم.فردیس هم یک دوریزدیم. ۷۹/۰۸/۰۶ - جمعه شب ساعت ۰۵/۸ امروز سال حاجاقا بود.الان هم دارم از فردیس میام.امروز عصر تو فردیس الهام و مونا و مادرش را دیدم.الهام و مونا هم من را دیدند.مونا خیلی من را نگاه می کرد.من هم کروات زده بودم و شش تیغ و فرق وسط هم باز کرده بودم.خلاصه....خاله زینت و خانواده اش هم اینجا بودند و الان رفتند.هر وقت الهام را می بینم حالم بد می شه.سر درد می گیرم.دست خودم نیست. |
|
+ نوشته شده در
87/05/30ساعت 11:52 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت چهاردهم )
۷۹/۰۶/۲۱ - دوشنبه شب ساعت ۱۵/۹ امروز کار سنگین بود.تقریبا خسته شدم.امروز دوباره بعد از چند روز یاد الهام افتادم.دیگه خسته شدم از کارهایی که می کنم.هی تلاش می کنم که دست از این کار ها بردارم ولی نمی شه.ولی از امشب می خوام سخت مبارزه کنم. ۷۹/۰۶/۲۲ - سه شنبه شب ساعت ۰۳/۹ امروز کار تقریبا سبک بود.ممکن است فردا هم احمد آقا بره شمال.البته هنوز معلوم نیست.الان رسیدم و خیلی خسته ام.رفتم تا فلکه سوم تا مجله بخرم.دیدم چقدر از بقیه عقبم.نیما که تو باشگاه با هم بودیم را دیدم. ۷۹/۰۶/۲۶ - شنبه صبح ساعت ۵۶/۷ الان داخل مترو با کامیار هستم.بعد از چهار روز دارم می نویسم.همه رفتن آستارا.دیروز بعد از حدود ۶ ماه رفتم با کامیار فردیس و حدود دوسه ساعتی بیرون بودیم.که غلام هاشم زاده که تو خدمت می دیدمش را تو فردیس دیدم.تو روزهای گذشته اتفاق خاصی نیفتاد.دیروز تو فردیس کلی حال کردیم. ۷۹/۰۶/۲۶ - شنبه صبح ساعت ۴۵/۹ دیروز تو فردیس بهم خوش گذشت اما باز ناراحتم.چون خودم می دونم چرا!دیروز با یکی دوتا دختر صحبت کردم.ولی زیاد جالب نبود.برگشتنه هم رفتیم با کامیار خونه دایی حسین بابا و یک ربعی آنجا بودیم.بعد هم رفتم خونه.دیروز مجبور شدم از محله قبلی رد شم.ولی از شنبه دیگه اونجا نمی رم.چون جمعه مسابقه فوتبال داریم. ۷۹/۰۷/۰۱ - جمعه شب ساعت ۲۸/۱۰ علت این که این چند روز چیزی ننوشتم این بود که اتفاقی نیفتاد.دیروز تو بازار و در خیابان سعدی جدید جناب سروان اسکندری را دیدم.امروز هم که صبح و عصر با کامیار رفتیم بیرون.استقلال هم ۴ بر صهر الوحده امارات را شکست داد. ۷۹/۰۷/۰۲ - شنبه شب ساعت ۴۰/۹ امروز تو بازار تقریبا خوش گذشت.زود هم گذشت.وقتی رسیدم خونه هوا تاریک بود.رفتم برای مامان دو تا شربت سینه گرفتم.وقتی شام خوردم دوباره رفتم و براش شیر گرفتم.بابا هم لثه هاش را جراحی کرده.وقتی رفتم شیر بگیرم دو تا دختر های رنجبر و فامیلشون در خونه نشسته بودند.که وقتی من را دیدن ادا در آوردند.ازشون بدم اومد.از همون اول هم بدم میومد.امروز تو فکر الهام بودم.الان ۱۷ ماه است که رفته.امروز هم مدرسه ها باز شدن و مونا و الهام می رن مدرسه. ۷۹/۰۷/۰۴ - دوشنبه صبح ساعت ۰۸/۷ دیشب هم وقتی رسیدم هوا تاریک شده بود.بابا و مامان رفته بودن درمانگاه به آفرین.نفیسه خروجی را دیدم.با اون وضع لباس پوشیدن عجیب و غریبش.شب هم کامران اومد ویدئو را برد.خاله آذر و بچه هاش دیشب اومدن خونه ما.الان هم خواب هستند. ۷۹/۰۷/۰۵ - سه شنبه شب ساعت ۱۷/۱۰ امروز تقریبا کار زیاد بود.برای رحیم زاده جنس جور کردیم و فرستادیم.امروز با اون پسری که با اون دختر ارمنیه دوسته صحبت کردم.ساعت ۸ شب رسیدم خونه. ۷۹/۰۷/۰۸ - جمعه ظهر ساعت ۵۵/۲ امروز رفتم خونه رنه کریمیان و حدود دوسه ساعت اونجا بودم.تنها بود.صحبت کردیم و بعد آمدم.تو مترو با دو تا دختر صحبت کردم که خواهر بودن.اول من یک سمت دیگه نسشته بودم و دو سه مرتبه نگاه کردن.بهش گفتم بیا اینجا بشین که گفت اینور جا بیشتره و رفتم پهلوشون نشستم.صحبت کردیم و اتفاقا بچه فردیس هم بودن.دربست گرفتم و خونشون را هم یاد گرفتم. ۷۹/۰۷/۱۱ - دوشنبه صبح ساعت ۵۴/۷ دیروز تو مترو جلال عابدی را که تو دبیرستان همکلاسم بود را دیدم.و کلی صحبت کردیم.دیروز خیلی خسته شدم.همه یاتاقان ها را دادیم امانت. ۷۹/۰۷/۱۱ - دوشنبه بعد از ظهر ساعت ۲۵/۵ الان تو مغازه نشستم.باز فکر الهام افتادم.اون دختره که تو مترو باهاش دوست شدم و اسمش مهربان است هنوز زنگ نزده و می دونم ناراحت شده بابت این که کتاب را بهش ندادم.اتفاقا یک کمی هم شبیه الهامه.هنوز خاطراتی را که با الهام داشتم فراموش نکردم.گاهی اوقات فکر می کنم چرا بعد از ۱۹ ماه هنوز فراموشش نکردم.اما لیلا را که خیلی دوست داشتم فراموش کردم.دیشب که سمیرا زنگ زده بود و از مادرم درباره قبول شدن من تو دانشگاه پرسیده بود یادم اومد که او هم ۱۳ ماه پیش رفت.حالا دارم به آینده فکر می کنم که می تونم موفق باشم یا نه.به هر حال از موقعی که الهام رفته سعی کردم بیشتر شعرهایی که می گم برای او باشه.حالا خدا کنه مهربان زنگ بزنه.از این که تنهام خسته ام.الان هم احمد آقا رفته و من باید تا ساعت ۶ اینجا باشم.بعد ببندم و بروم. ۷۹/۰۷/۱۲ - سه شنبه شب ساعت۱۱/۹ امشب مامان و بابا رفتند اصفهان و من باهاشون خداحافظی نکردم.چون مامان دیگه اعصابم را سر پول دادن داره خرد می کنه.امروز زمان تو بازار زود گذشت.تو مترو که می آمدم با سه تا دختر در مورد مطلبی که تو روزنامه نوشته بود( تریاک آزاد می شود ) حرف زدیم و کلی دخترها را خندوندم.الات هم خسته ام و می خوام بخوابم.مرتضی شاگرد آقای احمری هم ورق آورده بود که چهار ورق بازی کردیم. |
|
+ نوشته شده در
87/05/15ساعت 11:23 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|