![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر( قسمت بیست و دوم )
۷۹/۱۱/۲۶- چهارشنبه شب ساعت ۳۶/۱۰ این دو سه روز فقط خونه بودم و بیرون نرفتم.حوصله ام خیلی سر رفته.یاد الهام افتدم و خاطراتی که با هم داشتیم.یاد مونا و ناراحتی هاش و یاد خیلی از مسائل.دایی حسین خودم و زنش امشب رفتند مکه و زنگ زدند و خداحافظی کردند. ۷۹/۱۱/۲۷- پنجشنبه شب ساعت ۳۳/۱۰ امروز بعد از ظهر با محمد پروانه رفتیم فردیس و بعد از فلکه دوم رفتیم فلکه چهارم و در مغازه.از دور الهام را تو خونشون دیدم.حالم گرفته.به یاد خاطرات افتادم.یاد اون روز ها به خیر که من قدرش را ندانستم. ۷۹/۱۱/۲۸- جمعه شب ساعت ۰۸/۱۱ امروز ظهر فریبرز عمو امیر اینجا بود و پلی بازی می کردیم.بازی اویل ۲ را تا آخرش رفتیم.بعد فوتبال کاپ انداختیم و من قهرمان شدم.یک مقدار امروز تو فکر پانته آ بودم.صبح رفتم فردیس و خدا خدا می کردم که الهام و مونا را تو خیابون نبینم.خانه تکانی داشتیم. ۷۹/۱۱/۳۰- یک شنبه شب ساعت ۲۳/۱۱ دیروز رفتم در پادگان و بیشتر بچه ها را دیدم.ولی داخل نرفتم.پرونده ام را علی بیات آمد و داد.برای یادگاری البته.امروز هم رفتم بیمارستان امیر اعلم که محمد عبدالهی را دیدم و با هم برگشتیم فردیس. ۷۹/۱۱/۰۳-چهارشنبه شب ساعت۲۵/۹ امروز رفتم بیمارستان امیر اعلم و تا بعد از ظهر اونجا بودم.سر کار نرفتم.با یک دختر به نام سهیلا آشنا شدم.بعد با هم رفتیم افسریه.خواهرش هم بود.شوهر داشت ولی با من گرم گرفته بود.بهد فهمیدم از من کوچک تره.توقع داشت که من دستش را بگیرم.گفتم مگه تو شوهر و بچه نداری.چیزی نگفت.حدود ۵ ساعت با هم بودیم.بعد تو مترو نجمه را دیدم.با هم اومدیم کرج. ۷۹/۱۱/۰۴- پنجشنبه عصر ساعت ۲۴/۵ امروز هم با سهیلا و معصومه رفتیم و تو تهران گشتیم.ولی آخر که برمی گشتیم معصومه از دست من ناراحت شد و قهر کرد و دیگه صحبت نکرد.من هم گفتم به درک.دختره شوهر و بچه داره توقع داره دستش را تو خیابون بگیرم.من با خواهرش دوست هستم.سهیلا هم اصرار می کرد که سه شنبه حتما بروم بیمارستان .اما الان دارم می رم بیمارستان. ۷۹/۱۲/۰۷- یک شنبه شب ساعت ۴۳/۶ دیشب بیمارستان خوابیدم.چون شنبه عمل کردم.تو این چند روز اتفاق خاصی رخ نداد.بیمارستان بودم و امروز مرخص شدم. ۷۹/۱۲/۱۱- پنجشنبه عصر ساعت ۱۵/۴ دیروز رفتم بیمارستان و کارهایم را کردم.سهیلا و معصومه هم آمده بودند و با هم بودیم.البته دو سه روز قبل هم با هم بودیم و حدود هشت ساعت و معصومه هم آشتی کرد و قرار است یک شنبه هم بروم بیمارستان.امروز لیلا زنگ زد و حدود ده دقیقه با هم صحبت کردیم.بابا هم با عمه مهری و سمیه و داود خان رفتند برای عقد سمیه که سه شنبه نامزدی اش است. ۷۹/۱۲/۱۱- پنجشنبه شب ساعت ۱۱/۱۰ الان لای کیهان ورزشی شماره ۲۳۲۶ را نگاه کردم و نامه های الهام را که دقیقا دو سال پیش نوشته بود را خواندم.یاد اون روزها افتادم.روز هایی که از خدمت می اومدم و می رفتم دو مغازه و با هم می رفتیم تا آخر خیابان ۱۷ غربی و صحبت می کردیم.یاد آخرین روزی که با هم رفتیم پارک چمران کرج و حالا فقط ۱۶ روز مانده به سالگرد دومین سالی که با هم برای آخرین بار در پارک چمران با هم بودیم.
|
|
+ نوشته شده در
87/09/16ساعت 10:14 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|