![]() |
![]() |
|
| خاطرات سال 79 به بعد |
|
خاطرات کدر ( قسمت بیستم )
۷۹/۱۰/۱۳ - سه شنبه شب ساعت ۱۵/۹ تو این چند روز اتفاق خاصی رخ نداد.یکی دو روز پیش غلام حیدرزاده را که تو خدمت با هم منشی بودیم را توی بازار دیدم.دیروز خیلی دیر گذشت.رفتم خیابان آزادی برای ثبت نام ماشین احمد آقا.امروز هم بد نبود. ۷۹/۱۰/۱۷ - شنبه شب ساعت ۰۵/۹ تو این چند شب چیزی نبود که بنویسم.پنجشنبه به خاطر بازی استقلال و پیکان زود اومدم خونه.جمعه هم رفتم کلوپ اسماعیل و تا بعد از ظهر اونجا بودم.امشب هم ساعت ۳۰/۸ اومدم خونه و خیلی خسته ام.امروز کار تقریبا سبک بود. ۷۹/۱۰/۱۸ - یک شنبه شب ساعت ۲۶/۸ امروز تو برگشت از تهران مجید داداش محمد سر آبادانی را دیدم.یک بازی جدید هم خریدم.امروز تقریبا زود گذشت.متن زیر را به یاد الهام می نویسم: آنگاه که تند باد های زندگی،بالهایم را شکستند دیگر نتوانستم آرزوی پرواز به سویت را داشته باشم و موج گیسوانم را به یاد خنده هایت صاف نمایم.بعد از رفتنت خاطره ای برایم آفریده نشد و خاطره های با تو بودن را گم کردم.ان هنگام که آغوشم را تنها گذاشتی حق صحبت با یاس ها را از من گرفتند. ۷۹/۱۰/۲۱- چهارشنبه شب ساعت ۱۷/۸ امروز کیوان رضوانی اومد بازار و همدیگه را دیدم.امروز لیلا را که دوشنبه باهاش دوست شده بودم را دیدم و با هم صحبت کردیم.امروز خیلی خسته ام. ۷۹/۱۰/۲۳ - جمعه شب ساعت ۳۳/۱۰ امروز صبح و بعد از ظهر با کامیار تیپ زدیم و رفتیم فردیس و کلوپ اسماعیل هم سر زدیم.بیشتر بیرون خونه بودم.بعد از چند ماه که از سر کار می اومدم خونه،امروز هر چی فردیس را بالا و پایین کردم الهام و مونا را ندیدم. ۷۹/۱۰/۲۵ - یک شنبه شب ساعت ۵۸/۸ دیشب شام خونه عمو هادی بودیم . من زودتر اومدم خونه.برای سمیه عمه مهری هم خواستگار اومده بود.امروز بابا اومد بازار و با احمد آقا صحبت کرد.صبح که می رفتم تهران با حسین و ابولفضل بوینوز کلی گفتیم و خندیدم جوری که دختری که روبروی ما نشسته بود دیگه نمی تونست خودش را کنترل کنه و از خنده روده بر شده بود. ۷۹/۱۰/۲۷ - سه شنبه شب ساعت ۰۳/۱۰ امروز تقریبا زود گذشت.اومدم خونه و یکراست رفتم کلوپ اسماعیل و الان که ساعت ۱۰ شب است اومدم و کسی خونه نیست.امروز لیلا زنگ زده بود مغازه که من بیرون بودم. ۷۹/۱۰/۲۹ - پنجشنبه شب ساعت ۲۹/۱۱ امروز صبح رفتیم پست بانک برای وام.امروز دو سه مرتبه یک دختر به اسم ثریا به خونه زنگ زده بود و من را کار داشت که اصلا نمی شناسمش.قراره جمعه دیگه زنگ بزنه.امروز بیشتر موقع را کلوپ اسماعیل بودم.امروز با بابام حرفم شد.دومین سالگرد فوت خاله رقیه بود.امروز تقریبا زود گذشت. |
|
+ نوشته شده در
87/08/17ساعت 12:24 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
|
RSS
|